امروز اومدم تا یه کمی حرف بزنم . یه کمی درد دل کنم . یه کمی در دلم رو وا کنم و اون ته ته های دلم رو بریزم
بیرون . یه کم لبخند رو از رو لبام بردارم و یه آبی به صورتم بزنم . دیگه خنده هام مصنوعی شدن .
اما یه شرط داره .
اگه بهم نگی هیس، بهت می گم که گریه کردم . می گم که این روزا بیشتر گریه می کنم به جای اینکه
حرف بزنم، به جای اینکه بخندم، به جای اینکه داد بزنم .
اگه بهم نگی هیس، بهت می گم که وسط این زندگی وا موندم . هاج و واج موندم که چه کنم . چی میشه .
اگه نگی هیس، می گم که نمی دونم جلو برم یا برگردم .همین طور وایسادم ببینم کجام ، کجا می خوام برم .
اگه نگی هیس، می گم دلم تنگ شده . می گم خسته شدم . از خندیدن . از گریه کردن . از مهربون بودم .
از عصبانی بودن . می گم دیگه حتی دوست داشتن داره یادم میره . می گم که نگرانم . می گم که می ترسم .
می گم که میخوام برم اما از تنهایی می ترسم .
می گم که . . . اما نه نمی گم .
می دونم که آخرش نمیگم . آخرش بازم همه چیز همین طور نگفته تو دلم می مونه .
چون می دونم که تو بازم میگی هیس . . .!!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 8:57  توسط باران جان |
تنهایی...ما را در سایت تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 107