یا اصلا بنویسم یا نه .
زندگی چیزه بامزه ایه .
یه جایی تو زندگیت باورت نمیشه که در آینده اونقدر تنها باشی که برگردی و ایمیل های چند سال پیش دوستت رو بخونی .
امروز برگشته بودم به سال 90 ، 91 ، 92 . چه روزایی .
من همیشه زیادی بودم . یعنی انقدر بودم که کسی فکر نمیکرد ممکنه یه روز نباشم . ممکنه یه روز نخوام که باشم . ممکنه یه روز دلم بگیره . قهر کنم و برم .
هنوزم هونطوری ام . اما انگار یه فرقایی کردم .
چند سال که پیر تر میشی ، خسته میشی .
خسته میشی از تلاش کردن برای اینکه بعضی چیزا رو همونطوری نگهداری .
از اول همینطور ایده الیست بودم . و رویایی .
داستانهای افسانه ای باورم شده بود . به عشقهای جاودان اعتقاد داشتم . به اینکه یک نفر را تا ابد دوست داشته باشی و هزار تا از این شر و ورا .
و چه مبارزه ای میکردم تا ثابت کنم این چیزا هست . شاید کم باشه اما هست .
این روزا بزرگ شدم . یه بزرگ شدن تلخ . به تلخیه همون قهوه های اسپرسویی که میخوردی .
شاید قبلا هم میدونستم . اما این روزا پذیرفتم که فاصله آدمها رو از هم دور میکنه .
درسته که تو هنوز هم یه قرابت خاصی به یک سری آدمها داری .
هنوز هم بعضی آدمها یه برقی تو چشمت میارن .
هنوز هم دلت تنگ میشه برای اینکه بشینی و یه سیگار با هم بکشین .
اما یه نکته ظریفی هست .
تو دلت برای این آدم دیگه تنگ نیست .
تو در تهِ تهِ واقعیته قلبت ، دلت برای اون آدمی که میشناختی تنگ شده .
دلت سیگار کشیدن با اون آدم رو میخواد .
دلت میخواد تو همون خانه ..... با اون آدم بشینی و چای بخوری .
واقعیت اینه که درسته خیلی منتظره این لحظه بودی اما این آدمی که جلوت نشسته ، کمتر شباهتی با اون آدمی داره که این همه وقت منتظرش بودی .
چشماتو میبندی و بعد دوباره نگاه میکنی . چشماش شبیه ، لبخندش هم ....اما یه چیزی تو این آدم هست که نمیشناسیش . تو هم بهش لبخند میزنی . سعی میکنی حرف بزنی شاید به خاطر این فاصله هست که غریبگی میکنی . و اون هم انگار میون همه ی فکرا و دغدغه های توی سرش سعی میکنه به تو گوش بده . سعی میکنه نگرانت بشه . اما .... و تو نومیدانه حرفاتو میخوری و وانمود میکنی تموم شده .
یک ساعت مثل برق میگذره . این بار اما خداحافظی شاید به سختی قبلتر ها نیست . چون کسی که داره میره انگار خیلی قبل تر ها رفته . و تو دلت رو خوش میکنی به اون آدمی که هنوز توی فکر و ذهنت داری .
بعد فکر میکنی که آدمها هم مثل سنگای کف رودخونه هستند . ساییده میشن . و بعد از چند سال دیگه شکلشون فرق میکنه . نرم میشن . صاف میشن . بی رنگ میشن . اما وقتی در گوشت نگهشون میداری یه صدای ازشون میشنوی . و این صدا آشناست . ای صدا صدای همه روزها ، همه آدمها ، همه عشقهایی هست که بهشون گذشته .
یه زمانی میرسه که دیگه نباید در انتظار دیدار آشنا بود که گذر زمان رنگ آشنایی رو برده .
باید دل به باد سپرد و به اون صدای آشنا گوش سپرد.
دلنوشت : دلم نمیخواد دوباره بخونمش . تا مثل هزار نوشته دیگه پاکش کنم . دلم میخواد حس امروزم بمونه .
تنهایی...ما را در سایت تنهایی دنبال میکنید
برچسب: دورترها, نویسنده: بازدید: 76